وقتی به مرحله خط نشان رسیدیم فهمیدم کمی نرم شدن اصرار های ما باعث شد بگن تا شمارو ملاقات نکنم نمی شود بهش فکر کنم قرار برین شد که مادر ببینم و پای تمام صحبت های ایشان بشینم و قول قرار بزاریم تا ایشون به مادر بزرگ صحبت کنن به عنوان شریک کاری البته مادر قول نهایی رو ندادن همه چیز در اگر شاید ببینیم چه می شود باید صحبت کنیم خود شمارو ببینم گذشت تو تمام تلاشت کردی که مادر را در این فاصله رازی نگه داری تا که ایشون به مادر بزرگ صحبت کنند وقتی تصور می کردم هیچ امیدی نداشتیم خود ما هم به این نتیجه رسیده بودیم مادر چیزی گفتن که من فقط اصرار نکنم
اما چند روز بعد دریچه امیدی تو قبل ما روشن شد وقتی احساس کردی مادر میخوان با مادر بزرک صحبت کنند شاید اگر مادر رازی شده بودن با مادر بزرگ صحبت کنند دلنگرانی های خودشون از سفرت بود ایشون کمتر از من نگران نبودن و شاید وجود من کنارت چند ثانیه مادرو اروم کند
صحبت مادر ووحتی خود شما با مادر بزرگ به درزا کشیده شد و ما بار ها تا پای نا امیدی رفتیم درست توواوج نا امیدی نمی دونم چی شد شاید معجزه خدا بود که اجازه ملاقات دادن خودمم باور نمی کردم وقتی با شوق ذوق بهم گفتی تن صدات می لرزید من نا باورانه قسم می دادم که راس می گی شوخی نمی کنی من تحمل این همه خوشحالی یک جا نداشتم من حتی تحمل اینکه بعد من بهم بریزی که شوخی کردی هم نداشتم
شوخی ساده ما داشت جدی می شد ما باورمون نمی شد
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
من از شوق دیدنت توان این نداشتم باهات صحبت کنم از یک طرف باید عجله می کردیم خودمو می رسوندم تا پشیمان نشدن کارو تمام کنم از یه طرف قلبم بازی در آورده بود هیجان دیدنت کل من رو زیر رو کرده بود قلب من جنبه این شوق هیجان نداشت اشک هام بی پرده می ریخت تپش قلبم زیاد تر از حد معمول بود صدام می لرزید نفس هام یاری نمی کرد بریده بریده شده بود همه چیز بهم ریخته بود نمی خواستم این بفهمی اگر میفهمیدی حتما مخالفت حرکت من بودی من تا خود صبح بیدار بودن چمدون بزرگم اورده بودم و سعی می کردم بهترین لباس هام اماده کنم من حتی توان خریدن نداشتم دوبار زیر سرم رفته بودم فقط از خدا می خواستم همه چیز اروم نگه داره شوق و اشتیاق دیدن رویت همه چیز از اختیارم خارج کرده بود دیدنت کار آسونی نبود ما از هفت خان رستم داشتیم رد می شدیم ساعت پنج عصر باید خانواده تورا ملاقات می کردم شش ساعت فاصله مکانی داشتیم با تمام خوشحالی وسایلم جمع کردم تو هم هیجان زده بودی وقتی می پرسیدم چی بیارم چی لازم داریم نه تو جواب درسا می دادی نه من قدرت فکر کردن داشتم من دوست داشتم همه چیزمو با خودم بیارم .
لباس هام جمع کرده بودم با تمامی لرزش های که از شوق دیدنت در من بود از لباس راحتی تا کت شلوارم تا لباس های اسپرتم و همه همه چیز از همه مهمتر عطرام من همه چیزو با ولع جمع می کردم جوری که انگار بازگشتی نبود دوش گرفتم اماده حرکت شدم استارت ماشینو در شرایطی زدم که تفسم بند امده بود هر ثانیه ثانیهدصدای تورو بیشتر نزدیکتر میشنیدم پریایی دوست داشتنی من من هر ثانیه به تو نزدیک تر می شدم و هر ثانیه برام عمری می گذشت .
هر چه نزدیک می شدم بیشتر اوج می گرفتم دوست داشتم تو در آرامش باشی و نگران حرکت من نباشی یک روز به ملاقات مونده بود من تقریبا یک روز زودتر حرکت کرده بودم دوست داشتم شب اصفهان بخوابم دقییقا بغل دستت تا برای فردا و استرس هاش اروم باشم دیدن خانوادت برام استرس اور بود وحتی دیدن تو من حس می کردم هر ثانیه نفس کم میارم یه چیزی داشت منو می خورد تو هم ساکت بودی مثل همیشه نبودی تو خودت رفته بودی میفهمیدم کاملا ذهنت در گیر شده تورو تو خودت خودمو دست تقدیر رها کرده بودم شتابان به سمتت میامدم شش صبح حرکت کردم باید تا دو سه اصفهان باشم نمی خواستم در جا ببینمت من نیاز داشتم چند ساعا قبل از دیدار اروم شم پریا من واقعا خوب نبودم
می خواستم کنترل همه چیز به دست بگیرم حالمو سرو سامان بدم من نتونستم این هارو بهت بگم این استرس نمی خواستم تو بگیری پیام های کوتاهی بین ما رد بدل می شد که اساسی ترین کلمه این بود که چی می شه؟ چه کار کنیم ؟
استرس دیدن خودت کنار و از اون بدتر استرس دیدن خانوادت من از پا در اورده بود من بعد رسیدن به اصفهان هوارو تو سینه بلعیدم حس میکردم همه جا بوی تورو میده به نزدیک ترین هتل رفتم و نهار تو اتاقم خوردم جلوی پنجره ایستاده بودم چشم انداز زیبای داشت به تو فکر میکردم پنجره باز کردم با تمام قوا نفس می کشیدم فکرم بال میزد از بام تمام خانه ها ازرسطح شهر رد می شد میدونستم سراغ تو رو میگیره گوشه گوشه این شهر به دنبال تو خواهد امد
من تو هوایی تو داشتم نفس می کشیدم دیگه کیلو متر ها فاصله نداشتیم اراده می کردم در کمترین زمان کنارت بودم خوشحالی من رو از خودم بی خود کرده بود چشم هامم که میبستم می توانستم تورو احساس کنم نزدیک تر و نزدیک تر از همیشه نزدیکتر به خودم می خواستم هوا توبغل کنم فقط ان بود تورونفس بکشم تو خودم محوت کنم خورد خورد تو من محو شی اون زمان نه من باشم نه تو صدایی گوشیم همه چیز خراب کرد یک لحظه حس کردم یه چیزی از من فرار کرد عقب عقب رفتو تو باد پاییزی محو شد به خودم که آومدم دیدم سردمه دست پام یخ بسته بود نمیدونم چقدر تو این حالت بودم و چرا اون زمان سردی هوارو متوجه نشدم با سرعت باورنکردنی پنجره بستم شاید ترسیدم حس کنی بهت نزدیکم چون من همه سعیم این بود نفهمی اینجام تا به زمانش همین بی تابی من همیم استری حال خرابم برای هردوی ما کافی بود بخصوص که تو باید جلوی مادر مادربزرگ جوری رفتار کنی که بیخیالی این دیدار ساده و ابتدایی ترین دیدار کاری تو هست
گوشیم برداشتم تو پشت خط بودی صدام اشکارا می لرزید تو مثل همیشه مهربان حالم سوال کردی گفتی سردتونه مریضین یه لبخند کج روی لبم به وجود اومد تو دلم ذوقت کردم ای شیطون باهوش من باز که دست من رو کردی گفتم اره یکم هوا سرده سردم شده حالت پرسیدم فهمیدم استری داری من تو هردو دچار حس حال مشترک بودیم ترس استرس خوشحالی از اینکه برای یکبارم شده احساسمون یکی شده بود خوشحالم اگر دوست داشتم الان بدتر شده بود الان تمام فکرو ذهنم تو بودی
کو چولوی دوست داشتنی من دلم برات پر می زنه برای دیدنت شنیدن صدات برای لمس گرمی دستات
من ممنونم از همه حس اعتمادت از اینکه می خواهی خودت را میون دست های من رها کنی و این سفرآغاز کنیم من همه جوره مراقب تو هستم فرشته کوچولویی من چشمای روشنتو ببند دست هایت را تو این تاریکی ها به من بده پا به پای من بیا با من همسفر شو ...
بگذار سر به سینه من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی دردمند بگذار سر به سینه من تا بگویمت اندوه چیست ؟ عشق کرامت ، غم کجاست زیبای ها چقدر باهات فاصله دارند و بدی ها کجا ایستادن دل تنگم دل تنگ ان چنان که اگر ببینمت به کام خواهم برد که جاودانه بنالم به دامت
شاید شاید که جاودانه بمانی کنار من زیرا که تو آسمان ابی ارامو روشنی من چون کبوتری که پرم در هوای تو بیمار خنده هاتم بیشتر بخند خورشید آرومم گرم تر بتاب به من
من تا اخر شب بهم پیام می دادیم نه مثل همیشه متفاوت البته ممتفافت کوتاه خلاصه عمیق فکرو خیال نشدن فکر استرس دیدار با مابود
و شک و تردید دلت خاموشی بین ما بود یه قرص ارامبخش خوردم کاری که هیچ وقت نمی کردم فقط می خواستم بخوابم که خستگی بیخوابی هیجان و حال خوشم و ناخوشم متوقف بشه صبح زود بیدار شدم خودمو تو اتاق نا آشنا دیدم من نمی دانستم امدنم اصفهان دیدار تو خواب است یا بیداری نیم ساعت طول کشید تا فهمیدم هرچه قرار است اتفاق بیفته واقعی هست مثل همیشه سلام صبح بخیر گفتم امروز کمی بهترم استرسم کمتر شده بود خوشحالی هیجانم رو آومده بود از چرت پرتام خنده های الکیم از حرف های بی سروتهم میفهمیدی دچار ذوق زدگی شدم میخواستی بدونی کی حرکت می کنم منم که قاطی کرده بودم هر ثانیه چیزی می گفتم یک ساعت دیگه حرکت می کنم من که حرکت کردم من تازه راه افتادم من توراهم خواستی تو مسیر چیری ننویسم فقط هرجای رسیدم پیام بدم بگم همه چیز خوبه ولی عزیزم همه چی خوب بود من فراموش می کردم بی کار روی تخت دراز کشیدم الکی می گفتم وقت استراحته بیا تو هم مبگفتی من استرس دارم فعلا بزارید تو خودم باشم الان نیاز تنها باشم الان باید تو خودم باشم فقط خودم خودنو می تونه اروم کنه
تصمیم گرفتم برم حموم جلوی اینه حموم ایستاده بودم صورتم کف مالی کردا بودم تیغ رو صورتم در شرایطی می کشیدم که هیچی نبود به خودن اومدم دیدم دوتا برش کوچولو رو صورتم ایجاد کردم من نمیفهمیدم دارم چه کار میکنم صابون به موهام می زدم شامپو به بدنم من تمرکز خوبی نداشتم اب باز بخار حموم دیگه هیچیو نمیدیدم از حال بدم فهمیدم باید فوری بیام بیرون چند ساعتی خودم زیر اب یخ زندانی کردم که حال هوام خوب بشه اومدم روی تخت افتادم بیشتر سی تا تماس از دست رفته داشتم تو نگران حالم شده بودی من نمی دونستم جواب سوالات که کجاییی خوبین چی باید بدم من یادم رفته بود چه ساعتی حرکت کردم الان باید کجا باشم بعد از کلی تمرکز گفتم من تا ساعت دو سه اصفهانم یک ان سکوت کردی وقتی اسم اصفهان شنیدی فکر کنم تازه فهمیدی این مدت چه اتفاقی داره میفته اره من داشتم برای دیدار تو میامدم تو فقط خبر نداشتی به تو خیلی نزدیکم تو سکوت بودی چیری نمی نوشتی من به همان حال حوله پیچ خوابم برد یک لحظه از خواب پریدم نوشتم من اصفهانم من باوتمام احساسم ذوق استرست می فهمیدم
اولین دیدار...
ما را در سایت اولین دیدار دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 184