آغاز سفر

خرید بک لینک
به نام انکه تورا افرید

تقدیم به تک سوار جاده زندگی ام

همه چیز از یه شوخی ساده همیشگی شروع شد من تو دیگه عادت کرده بودیم من به اینکه هر چیز مطعلق به دنیای تورا بگویم منم هستم من هم میام و تو عادت کرده بودی مخالفت کنی خیلی ساده و یک لحظه از دنیای خودم من را بیرون بکشی و بارها بین این دو دنیا معلق مانده بودم ...

شوخی شوخی داستانی رقم خورد که برای من بهترین خاطره و فراموش نشدنی ترین روز های زندگیم شد مثل هر شب با تو به صحبت نشسته بودم کنار تو برایم آرامش دهنده ترین کار شب روزم بود تو در تک تک سلولوهایم نفس میکشیدی و با تمام وجودم تورا حس میکردم یک خبر بد به بهترین خبر تبدیل شد وقتی گفتی می خواهی یک پروژه عمرانی در قشم شروع کنی و باید بری برای بررسی که این پیشنهاد از طرف تو و انها تایید می شود یاخیر وقتی فهمیدم یک هفته نیستی بهم ریختم دلتنگ شدم با شتاب همیشگی سوال می کردم کی می ری ؟ چه مدت ؟ با کی ؟ من تمام سوالات ازار دهنده ذهنم به سمتت پرتاب می کردم بی قرار تر دلتنگ تر می شدم به جایی رسیدم که احساس کردم تیکه ای از من قرار است جدا شه و به سفر نامعلومی بره شوخی نیست تو تمام من شده بودی و تمامنگرانی های من کمکم داشت متعلق به تو می شد

خودتم نمی دانستی جوابگو من باشی هر سوال من رو نصف نیمه جواب می دادی و اخر هر جمله با هیچی مشخص نیست تمام می کردی می گفتی فکر کنم تنهایی بایدبرم محیط انجارو ببینم و شرکت ما رو انتخاب تایید کنند بعد تازه ببینیم شروع کنیم یا نه پرسجو می کردم مادر بزرگ مادر می آیند یا نه تو بی هدف تر جواب می دادی که فکر نکنم شاید با هواپیما برم یکی دوروز برگردم چله سوالات کشیده بودم پشت سرهم شلیک می کردم تو فرصت فکر کردن می خواستی ولی من رو بی قرار کرده بودی

وقتی از فضای خونت اتاقت جدا می شی احساس می کنم فاصلخ می گیری هر چند که خیلی دوری اما دور شدن را بیشتر حس می کنم دوستت داشتم این ساده ترین و محکم ترین دلیل نگرانی های من بود قرار شد امشب فکر کنی برنامه ریزی کنی و با مادر مادر بزرگ به بحث بشینی و من دل نگرانو خبر کنی

تو اوجدلشوره هایم یه پریا بود که جدول ظرب معادلات چند مجهولی سوال می کرد چهار ضربه در چهار w)(x n = b

به اینجای کار که می رسیدیم می فهمیدم حسابی خسته ای چاره ای ندارم وقتی اینچنین خسته ای که دستات بی هدف روی کیبورد بازی می کنه باید خودمو تمام نگرانی هام جمع کنم ببرم

بهت شب بخیر دادم و وارد دنیای خودم شدم میره ؟ نمی ره ؟ چی میشه ؟ جاش امنه ؟ با چی میره ؟ با کی میره ؟ کی میاد خواب از چشمان ربوده بود تو و دلتنگی های تو تمام فکرم خالی کرده بود و جز تو دوست نداشتم به چیزی فکر کنم

عزیز من این روزها بقدری در گیرت هستم که برای رهایی از تو فکرت از خودمم فاصله گرفتم

فردا و ساعت ها ساعت ها چشم انتظار تو گذشت تا تصمیمت را شنیدم تو می خواهی با هواپیما تنهای بری قشم بازدید کنی یا کار قبول میشه یا نه اگر قبول کنی شروع دلشوره های من است وقتی می خواسم خودمو اروم کنم کنم به این فکر می کروم دور از خانه فرصت بهتری برای تماس گرفتن داریم اینجوری بیشتر باهم صحبت کنیم اما امان از دلتنگی

وقتی فهمیدمرفتنی می شی شوخی جدی هایم شروع شد منم میام منمهستم بیا باهم بریم دوتایی بریم و همه چیز از این نقطه شکل گرفت وقتی گفتی واقعا ته دلم فرو ریخت محکم تر گفتم اره تو بخواهی میام و تو اگر بخواهی من همان می شم که تو میخواهی با نا امیدی گفتی کاش می شد واقعا کاش می شد باهم بریم منم از خدا خواسته تا تنور داغه می خواستم بچسبونم اره واقعا چی میشد من هم بیام پریا چی می شد من هم بیام و چی می شد باهم بریم و سوزنم گیر کرده بود و تا قیامت چی میشد و هی لول گاز

گفتم بیا به مامان بگو تنها نرم حداقل اقای ویشتاسب با من باشه مراقبم باشه کار سختی و غیر باوری بود فکر نمیکنم بشه جملات هرچند اشنا و درست بود برام درد ناک بود گفتم اصرار کن بگو یه مرد با من باشن بهتر جواب میده تو به فکر فرو رفته بودی نگران مادر بزرگ بودی گفتی مادر بزرگ چی امکان نداره قبول کنن بگو می خوام تو کار شریک شم بگو شریک کاری فقط واقعیت به مادر بگو چون در جریان هستن من تا خود صبح نقشه کشیدم و تا خود صبح تو ریاضی حل کردی من بی توجه به خستگی تو بگو که شریک کاریم هستند بگو پدرم ایشون توکار میشناسن به مادر بگو که من مراقبت هستم در سفر تو کاملا خواب بودی

عزیز من من نقشه ها ساختم چند روز طول کشید تا بااصرار های با مادر خواستی مشورت کنی گفتم سنگ است گنجیشک مفت بزن تو هوا شاید خورد بزن پریا این شانس از من نگیر تو راهی نداشتی گیر ادم سمچی افتاده بودی من دو دل بودنت حس می کردم تو با وجود علاقه به این سفر نسبت به مسافرت با من حضور من کنارت دودل بودی شاید کلافه شده بودی از تکرار خواسته های من خواستی اب پاکی رو دستم بریزی تا تمام کنم همه ی فکرو خیالت رو شایدم جدی نگرفته بودی میدونستم همه چیز برات مثل یک بازی بود تو اعتماد کامل نداشتی خوب حقم داشتی و داری ما همدیگرو ندیده بودیم با تمام وقت های که روز شب باهم گذرونده بودیم هنوز اون اعتماد ببین ما وجود نداشت دوستت داشتم و میدونستم باید تلاش کنم راضیت کنم ریسک بزرگی بود خواستم نقشه های بینمون اجرا کنی و خانوادت تو جریان بزاری خودتم ا تمام بی اعتمادیات دوست داشتی همسفرت من باشم این سفر باهم شروع کنیم پر شیم از تجربه های شیرین

نمی دونم چی بود فقط می دونم یه موجی تو من ایجاد شده بود

اولین دیدار...

ما را در سایت اولین دیدار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 187 تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 0:36

صفحه بندی